وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند
زندگی یا مرگ بعد از ما چه فرقی می کند
ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب
وقت مردن ،ساحل و دریا چه فرقی میکند
سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست
جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی میکند؟
یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد
تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی میکند
هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست
خانه ی من با خیایانها چه فرقی میکند
مثل سنگی زیر آب از خویش می پرسم مدام
ماه پایین است یا بالا چه فرقی میکند؟
فرصت امروز هم با وعده ی فردا گذشت
بی وفا ! امروز با فردا چه فرقی می کند
ورود نویسنده ی جدید آقای نیما آرام راخیر مقدم میگوییم.
نویسنده ی جدید از هم اکنون می تواند مطالب خود را در وبلاگ درج کنند.
نویسندگان جدید برای آگاهی از نحوه ی ورود به وبلاگ اینجا کلیک کنند
چادر شب را سرت كن همسفر تا هيچكس
روي ماهت را نبيند اخر اينجا هيچكس...
مثل رودي راه افتاديم و نجوا مي كنيم
زير لب: ما عاشقيم و غير دريا هيچكس...
من تو را دارم همين كافي آست! دخترهاي شهر
روزگاري عاشقم بودند و حالا هيچكس...
آسمانها را به دنبال تو مي گشتيم عشق
در زمين پيدا شدي جايي كه حتي هيچكس...
زندگي كشف است ورنه سيب هايي سرخ تر
سالها از شاخه مي افتاد اما هيچكس...
كوله بارت را مهيا كن كه فصل رفتن است
مرگ شوخي نيست مي داني كه او با هيچكس...
محمد حسن نعمتي
ورود نویسندگان جدید : khazan و جلیل شعاع راخیر مقدم میگوییم.
نویسندگان جدید از هم اکنون می توانند مطالب خود را در وبلاگ درج کنند.
آنها در معبدهای خود چراغهای خودشان را روشن می کنند
و نغمه های خود را میخوانند،
اما پرندگان در روشنایی صبحگاه تو،
نام تو را میخوانند،
زیرا که نام تو شادمانی است.
من تو را دیده ام،
آن طور که کودکی در تاریک روشن سحر
مادرش را میبیند،
لبخندی میزند
و باز میخوابد.
***
به جاى آن كه در خانه بنشينم و چشم انتظار آمدن تو باشم،
به صحرا مى روم،
زيرا گلبرگ ها از گل هاى پژمرده جدا مى شوند و فرو مى افتند.
و زمان در پرواز است و به پايان خود نزديك مى شود.
***
تو را مجنون مى نامند. تا فردا صبر كن
و ساكت باش!
بر سرت خاك مى پاشند. تا فردا صبر كن و ببين كه
حلقه هاى گل برايت مى آورند!
در جايگاه رفيع خود، جدا مى نشينند. تا فردا صبر كن و ببين كه
پائين مى آيند و سر خم مى كنند!
رابیندرانات تاگور
ورود نویسندگان جدید آقایان: حامد و سعید ستایش راخیر مقدم میگوییم.
نویسندگان جدید از هم اکنون می توانند مطالب خود را در وبلاگ درج کنند.
نویسندگانی که تا کنون مطلب نگذاشته اند سعی کنند هر چه سریع تر مطالب خود را ارسال کنند چون ممکن است طبق قوانین وبلاگ نام کاربری آنها پاک شود.
احسان آمد
احسان در باران آمد
احسان سبد در دست دارد
احسان در سبد...
احسان در سبد
صدای بستۀ کابوس های شبانه اش را نگه می دارد.
و من واحسان
عشق را بارها و بارها انگشت زده ایم
و چه احمقانه بود
وقتی رفتنمان را هر دو مشتاق تریم
جای انگشت های بچه گانه مان
رنگ می بازد احسان
وقتی بدانیم حجم مشکوک زندگی
در خطوط درهم و برهم جا نمی شود
ببین!
ماندن آنقدرها هم آسان نیست
آخر زندانم را که می ساختی
یادت رفت
برایش دیوار بکشی