تبليغاتX
ادبی
كوچ

 

ثبت نام      تبليغات      پيشنهادات     قوانين      مديريت

                                                                                             

 

 

این شعر رو به مناسبت تولد دوستم رضا گذاشتم که از کتاب ((آن ها)) کار جدید فاضل نظری انتخاب شده.

 

وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند

زندگی یا مرگ بعد از ما چه فرقی می کند

 

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب

وقت مردن ،ساحل و دریا چه فرقی میکند

 

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست

جای ما اینجاست یا آنجا  چه فرقی میکند؟

 

یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد

تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی میکند

 

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست

خانه ی من با خیایانها چه فرقی میکند

 

 مثل سنگی زیر آب از خویش می پرسم مدام 

ماه پایین است یا بالا چه فرقی میکند؟

 

فرصت امروز هم با وعده ی فردا گذشت

بی وفا ! امروز با فردا چه فرقی می کند

 

 

+ نوشته شده در  سی ام اردیبهشت 1388ساعت 15:24  توسط سینا زارعی  | 

ورود نویسنده ی جدید آقای نیما آرام راخیر مقدم میگوییم.

 نویسنده ی  جدید از هم اکنون می تواند مطالب خود را در وبلاگ درج کنند.

نویسندگان جدید برای آگاهی از نحوه ی ورود به وبلاگ اینجا کلیک کنند

+ نوشته شده در  دهم فروردین 1388ساعت 19:55  توسط مدیریت  | 

چادر شب را سرت كن همسفر تا هيچكس

روي ماهت را نبيند اخر اينجا هيچكس...

مثل رودي راه افتاديم و نجوا مي كنيم

زير لب: ما عاشقيم و غير دريا هيچكس...

من تو را دارم همين كافي آست! دخترهاي شهر

 روزگاري عاشقم بودند و حالا هيچكس...

آسمانها را به دنبال تو مي گشتيم عشق

در زمين پيدا شدي جايي كه حتي هيچكس...

زندگي كشف است ورنه سيب هايي سرخ تر

سالها از شاخه مي افتاد اما هيچكس...

كوله بارت را مهيا كن كه فصل رفتن است

مرگ شوخي نيست مي داني كه او با هيچكس...

                        محمد حسن نعمتي

+ نوشته شده در  ششم فروردین 1388ساعت 12:40  توسط سینا زارعی  | 

ورود نویسندگان جدید : khazan و جلیل شعاع راخیر مقدم میگوییم.

 نویسندگان جدید از هم اکنون می توانند مطالب خود را در وبلاگ درج کنند.

نوسندگان جدید برای آگاهی از نحوه ی ورود اینجا کلیک کنند

+ نوشته شده در  بیست و نهم اسفند 1387ساعت 16:16  توسط مدیریت  | 

بر روی ما نگاه خدا خنده میزند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه كار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به كه زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا خدا
ما را چه غم كه شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او میگشاید ... او كه به لطف و صفای خویش
گویی كه خاك طینت ما را ز غم سرشت
طوفان طعنه خنده ما زلب نشست
كوهیم و در میانه دریا نشسته ایم
چون سینه جای گوهر یكتای راستیست
زین رو به موج حادثه تنها نشسته ایم
ماییم ... ما كه طعنه زاهد شنیده ایم
ماییم ... ما كه جامه تقوا دریده ایم
زیرا درون جامه به جز پیكر فریب
زین راهیان راه حقیقت ندیده ایم
آن آتشی كه در دل ما شعله میكشد
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود
دیگر به ما كه سوخته ایم از شرار عشق
نام گناهكاره رسوا نداده بود
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حكایت عشق مدام ‚ ما
"هرگز نمیرد آنكه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما"

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  بیستم اسفند 1387ساعت 14:57  توسط رضا صوفی  | 

 

آنها در معبدهای خود چراغ­های خودشان را روشن می کنند
و نغمه های خود را می­خوانند،
اما پرندگان در روشنایی صبح­گاه تو،
نام تو را می­خوانند،
زیرا که نام تو شادمانی است.

من تو را دیده ام،
آن طور که کودکی در تاریک روشن سحر
مادرش را می­بیند،
لبخندی می­زند
و باز می­خوابد.

***

به جاى آن كه در خانه بنشينم و چشم انتظار آمدن تو باشم،

به صحرا مى روم،

زيرا گلبرگ ها از گل هاى پژمرده جدا مى شوند و فرو مى افتند.

و زمان در پرواز است و به پايان خود نزديك مى شود.

***

تو را مجنون مى نامند. تا فردا صبر كن

                                                   و ساكت باش!

بر سرت خاك مى پاشند. تا فردا صبر كن و ببين كه

                                                   حلقه هاى گل برايت مى آورند!

در جايگاه رفيع خود، جدا مى نشينند. تا فردا صبر كن و ببين كه

                                                   پائين مى آيند و سر خم مى كنند!

رابیندرانات تاگور

حیرت نامه

+ نوشته شده در  هفتم اسفند 1387ساعت 19:0  توسط مهدی هـ  | 

دل وحشت زده در سينه من مي‌لرزيد

دست من ضربه به ديوار زندان كوبيد

آي همسايه زنداني من

ضربه‌ي دست مرا پاسخ گوي

ضربه دست مرا پاسخ نيست



تا به كي بايد تنها تنها

وندر اين زندان زيست

ضربه هر چند به ديوار فرو كوبيدم

پاسخي نشنيدم سالها رفت كه من

كرده ام با غم تنهايي خو

ديگر از پاسخ خود نوميدم






راستي هان

چه صدايي آمد؟

ضربه‌اي كوفت به ديواره زندان، دستي؟

ضربه مي‌گوبد همسايه زنداني من

پاسخي مي‌جويد

ديده را مي‌بندم

در دل از وحشت تنهايي او مي‌خندم !!



شعر از: حميد مصدق
+ نوشته شده در  بیست و سوم بهمن 1387ساعت 11:15  توسط سینا زارعی  | 

ورود نویسندگان جدید آقایان: حامد و سعید ستایش راخیر مقدم میگوییم.

 

نویسندگان جدید از هم اکنون می توانند مطالب خود را در وبلاگ درج کنند.

نویسندگانی که تا کنون مطلب نگذاشته اند سعی کنند هر چه سریع تر مطالب خود را ارسال کنند چون ممکن است طبق قوانین وبلاگ نام کاربری آنها پاک شود.

 

برای آگاهی از نحوه ی ورود اینجا کلیک کنید

+ نوشته شده در  بیستم بهمن 1387ساعت 1:52  توسط مدیریت  | 

احسان آمد
احسان در باران آمد
احسان سبد در دست دارد
احسان در سبد...
احسان در سبد
صدای بستۀ کابوس های شبانه اش را نگه می دارد.
و من واحسان
عشق را بارها و بارها انگشت زده ایم
و چه احمقانه بود
وقتی رفتنمان را هر دو مشتاق تریم
جای انگشت های بچه گانه مان
رنگ می بازد احسان
وقتی بدانیم حجم مشکوک زندگی
در خطوط درهم و برهم جا نمی شود
ببین!
ماندن آنقدرها هم آسان نیست
آخر زندانم را که می ساختی
یادت رفت
برایش دیوار بکشی

+ نوشته شده در  پانزدهم بهمن 1387ساعت 9:17  توسط احسان نوكندي  | 

عقل بهتر است یا شهوت!؟

خداوند به فرشتگان عقل داد، بدون شهوت.حیوانات را شهوت داد، بدون عقل و انسان را شهوت داد با عقل ؛ هر انسانی که عقلش به شهوتش غلبه کند از فرشتگان بهتر است و هر انسانی که شهوتش بر عقلش غلبه کند بدتر از حیوان است


+ نوشته شده در  چهاردهم بهمن 1387ساعت 15:16  توسط رضا صوفی  |